
ظاهرا فرصت زيادي براي زندگي ندارم.هم اكنون فرشته ي مرگ ،كنار من نشسته است ومنتظر است كه با او بروم.وقتي به پشت سرم نگاه مي كنم احساس مي كنم كه همين ديروزبود كه سر از تخم درآوردم وهم به پدرم گفتم"غار"وهم به مادرم.حتي پدر بزرگ و مادربزرگم راهم چه از طرف پدري وچه از طرف مادري:غار:صدا زدم وهمه ي آنها فكر كردند دارم نام آنها راصدا مي كنم.
من بايد به همه ي كساني كه در صدو چهل سال گذشته در منطقه ي چهارسوق،كوچه باغي،هفت چناران و سرچشمه،اشياي درخشان خود راگم كرده اند وبه وارثان آنها اعلام كنم كه بيخودي همه چيز را تقصير من نيندازند.بروند كلانتري وكارشان را از طريق قانوني پيگيري كنند.
مي دانم كه جاي خالي مرا به زودي حس خواهيد كرد.مخصوصا در غروب هاي جمعه كه دلتان خيلي گرفته است ومنتظر بهانه هستيد تا بيخودي گريه كنيد وبراي گردش وتفريح به پارك برويد.وصيت مي كنم براي شادي روح من يك نفر آدم خوش صدا را اجير كنيد تا غار غار كند.من از همه ي داماد ها وعزيزاني كه لباس پلوخوري به تن به سمت جاي مهمي مي رفتند ومن حاصل پلوخوري قبلي ام را روي آنها انداختم عذر خواهي مي كنم همچنين از تمام كودكان ونوجواناني كه براي خودشان جوجه ماشيني خريده بودند ومن آنها را بردم وسرپا نشستم وخوردم حلاليت مي طلبم.
زياه عرضي نيست.
غار!غار!

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:32 توسط حانیه
|


یا 




